• چهارشنبه ۱۸ بهمن ماه، ۱۳۹۶ - ۱۳:۵۰
  • دسته بندی : فرهنگی و هنری
  • کد خبر : 9611-5180-5
  • خبرنگار : ----
  • منبع خبر : ----

به مناسبت انتشار چاپ چهارم کتاب «مهمان صخره‌ها»

خلبانان اندیمشکی دفاع مقدس؛
پاسداران پرتوان آسمان ایران زمین

دکتر عباس امام نویسنده، مترجم، خوزستان‌شناس اندیمشکی و عضو هیات علمی گروه زبان انگلیسی دانشگاه  شهید چمران متن زیر برای نشر در اختیار ایسنای خوزستان قرار داده است. 

به گزارش ایسنا ـ منطقه خوزستان، دکتر امام پیش از این کتاب‌های "اندیمشک و اندیمشکی‌ها " (1388)، "اندیمشک در آغاز" (1396) و مجموعه دیداری ـ شنیداری "تاریخ شفاهی اندیمشک " (1393) را درباره اندیمشک منتشر کرده است.

«درآستانه 19 بهمن روز نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران،  و به مناسبت انتشار چاپ چهارم "مهمان صخره‌ها" خاطرات خلبان آزاده و جانباز اندیمشکی امیرسرتیپ محمد غلامحسینی.

خلبانان اندیمشکی دفاع مقدس :
پاسداران پرتوان آسمان ایران زمین

در زمینه تاریخ نگاری دفاع مقدس در  خوزستان  و به ویژه  در حوزه شهرستان اندیمشک، یکی از گروه های فعال در سال های دفاع مقدس  که متاسفانه تا کنون به صورت مستقل کار خاصی در مورد آن ها صورت نگرفته، مجموعه "خلبانان اندیمشکی" هستند. واقعیت این است که وقتی در ۳۱شهریور سال ۱۳۵۹رژیم متجاوز صدام حسین به چندین نقطه ایران حمله کرد، در همان دقایق اول جنگ، یعنی ظهر سی و یکم شهریور ۱۳59"پایگاه چهارم شکاری وحدتی" اندیمشک در دو کیلومتری شهر مورد تجاوز هوایی جنگنده های عراقی قرار گرفت. این در شرایطی بود که در آن زمان بر اساس اطلاعات منابع آماری، جمعیت اندیمشک حدود 40 هزار نفر بود و بدیهی است این جمعیت در مقایسه با جمعیت کلانشهرهای امروزی، جمعیتی اندک در حد یک ناحیه شهری محسوب می‌شد. اما جالب است بدانیم این شهر با این جمعیت  اندک حداقل شش خلبان جنگنده بمب افکن‌های فانتوم اف ۴و اف 5 داشت. همچنان‌که می‌دانیم فردای آن روز ایران در واکنش به حمله نیروی هوایی عراق، ۱۴۰ فروند هواپیما را از پایگاه‌های مختلف کشور در عملیاتی موسوم به "کمان 99" به پرواز درآورد و نقاط بسیاری را در خاک عراق مورد حمله تلافی جویانه قرار داد. بازتاب‌های مثبت این اقدام از لحاظ تبلیغات ملی و بین‌المللی بسیار اثرگذار بود و اتفاقاً تمام این شش خلبان اندیمشکی در آن حملات هوایی دلاورانه شرکت کردند.

 پیدا است که اندیمشک در بین دیگر شهرهای کشور با توجه به جمعیت آن روزهای خود با داشتن شش خلبان جنگی، رکورددار تعداد خلبان‌های رزمی بود. البته، طبیعی است شهرهای بزرگتر با جمعیت های بسیار زیادتر، مانند تهران و اصفهان، خلبانان زیادی داشتند اما  باید دانست اندیمشک در آن زمان از لحاظ تقسیمات کشوری یک "بخش" محسوب می شد و ضمنا، در کنار این تعداد خلبان باید سایر نیروهای خدماتی پروازهای رزمی مانند  چندین همافر و سایر خدمه فنی پرواز اندیمشکی را هم در نظر گرفت. به هر حال، این خلبانان همگی در سال های دفاع مقدس فعال بودند و هر یک از آن‌ها سرنوشتی خاص یافتند که در زیر به اختصار به آن اشاره می‌کنیم. 

شهید سرلشکر خلبان منصور ناظریان


اولین خلبان رزمی اندیمشکی "شهید سرلشکر خلبان منصور ناظریان" بود. این خلبان اندیمشکی شهید که از خانواده‌های اصالتا اصفهانی محله "پشت بازار" اندیمشک بود در روز دوم جنگ که ما شادمانه شاهد پرواز ۱۴۰هواپیمای جنگی خودی بودیم، در بازگشت از این یورش پیروزمندانه متاسفانه به خاطر نا آشنایی نیروهای پدافند در بالای شهر اندیمشک مورد اصابت پدافند ضد هوایی خودی قرار گرفت و در همان روز دوم جنگ در سن 26 سالگی در آسمان شهر خودش شهید شد (در نقطه‌ای در سه چهار کیلومتری شمال شهر).

سرلشکر شهید خلبان همایون شوقی


دومین خلبان اندیمشکی، "سرلشکر شهید خلبان همایون شوقی" بود؛ از خانواده ای کردستانی تبار در محله راه‌آهنی‌نشین "شصت فامیلی" اندیمشک. سرلشکر شوقی نیز در آغازین روزهای دفاع مقدس یعنی دهم مهر ماه سال ۱۳۵۹ بعد از پرواز روی شهر بصره مورد اصابت موشک نیروهای عراقی قرار گرفت و در حوالی بصره  سقوط کرد و با بیرون پریدن از هواپیما، خود را زنده به زمین رساند اما متاسفانه در همان محل دستگیر شد و تا آنجایی که در خاطرات بعضی از افراد دخیل در جنگ آمده است به شکلی بسیار فجیع او را در همان محلی که سقوط کرده بود، به شهادت رساندند؛ آن هم در شرایطی که بیش از 35 سال از سن‌شان نگذشته بود. 

سرتیپ خلبان آزاده پرویز حاتمیان


سومین خلبان اندیمشکی "سرتیپ خلبان آزاده پرویز حاتمیان" از خانواده های لر محله "پشت بازار" اندیمشک هستند. سرتیپ حاتمیان در دومین روز جنگ، در پرواز 140 جنگنده بمب افکن عملیات غرورآفرین "کمان 99" در  خاک عراق سقوط کرد و اسیر شد و به مدت 10 سال در  اردوگاه‌های مختلف در اسارت نیروهای عراقی بود تا اینکه خوشبختانه پس از آتش بس و مبادله اسرا، آزاد شد و در حال حاضر ساکن تهران و از امرای پرآوازه و بنام بازنشسته نیروی پرافتخار هوایی جمهوری اسلامی  ایران است. 

سرتیپ خلبان آزاده جانباز محمد غلامحسینی


چهارمین خلبان اندیمشکی، "سرتیپ خلبان آزاده جانباز محمد غلامحسینی" است. خلبان غلامحسینی نیز که از خانواده های بروجردی اندیمشک در محله راه‌آهنی‌نشین "شصت فامیلی" است، پروازهای رزمی زیادی انجام داده و سپس در سال ۱۳۶۲ هواپیمایش مورد اصابت موشک دشمن قرار گرفت و در استان آذربایجان غربی سقوط کرد. او در آنجا به اسارت نیروهای مخالف جمهوری اسلامی مثل حزب دموکرات کردستان درآمد و پس از چندین ماه اسارت و ماجراهایی که در ادامه به آن می‌پردازیم، آزاد شد و اکنون با 70 درصد جانبازی از خلبانان پیشکسوت دفاع مقدس و بازنشسته نیروی هوایی جمهوری اسلامی ایران در تهران است.

سرتیپ خلبان جلال آرام


پنجمین خلبان اندیمشکی سال‌های دفاع مقدس "سرتیپ خلبان جلال آرام" است؛ از خانواده ای کرمانشاهی تبار در محله "ساختمون" اندیمشک. سرتیپ آرام  نیز در سال های دفاع مقدس در ده‌ها عملیات رزمی شرکت  و پس از جنگ نیز در دوران سازندگی و گسترش و نوسازی نیروی هوایی، خدمات ارزنده بسیاری به انجام رساند و در حال حاضر از نیروهای خوشنام و بازنشسته نیروی هوایی جمهوری اسلامی ایران است.

امیر سرتیپ مسعود اقدام رشتی


امیر سرتیپ مسعود اقدام رشتی ، متولد 1329 اندیمشک ، فرزند یکی از خانواده های اصالتا رشتی راه آهن اندیمشک هستند. ایشان پس از گذراندن دوره‌های آموزش خلبانی در ایران و آمریکا در پایگاه‌های مختلف کشور مانند مهرآباد تهران، نوژه همدان، بوشهر و شیراز با جنگنده بمب افکن‌های مختلف پرواز کردند. در سال‌های دفاع مقدس و پس از آن در رده‌های بالای نیروی هوایی مانند ستاد مشترک ارتش و نیز وابسته نطامی ایران در هندوستان انجام وظیفه نمودند و اکنون نیز در کسوت یکی از امرای پیشکسوت  سرافراز نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی دوره بازنشستگی را سپری می‌کنند.

واقعیت این است که زندگی و کارنامه پروازی این عقابان تیز پرواز و پیشکسوت دفاع مقدس می‌تواند دستمایه تهیه و تدوین کتاب‌ها، فیلم‌ها، نمایشنامه‌ها و سرودن اشعار قرار گیرد و امید است که علاقه‌مندان این زمینه‌ها  بتوانند به عنوان نوعی ادای دین ملی میهنی، این سربازان شریف و اسطوره ای میهن را فراموش نکنند. چرا که بازگویی سرگذشت این شخصیت‌ها برای نسل‌های پیاپی این سرزمین، قطعا آموزنده و غرورآفرین خواهد بود.

حال، با این مقدمه به ذکر نکاتی درباره خاطرات یکی از این پنج خلبان اسطوره ای اندیمشکی می پردازیم؛ خاطرات سرتیپ خلبان آزاده جانباز محمد غلامحسینی با عنوان "مهمان صخره‌ها". 

وی خاطرات خود از سال های زندگی در اندیمشک و نیز ماه‌های اسارت را در قالب این کتاب منتشر کرده است؛ کتابی که چاپ اول آن در سال ۱۳۹۲ منتشر شد و در حال حاضر چاپ چهارم آن در سال ۱۳۹۶ توسط انتشارات سوره مهر (وابسته به حوزه‌ی هنری) در شمارگان ۲۵۰۰ نسخه و به قیمت 16000 تومان منتشر شده است. کتاب شامل یک پیشگفتار یک صفحه ای با عنوان "اشاره" از سوی ناشر،"مقدمه" مصاحبه‌گر و نگارشگر خاطرات (خانم راحله صبوری) در شش صفحه است و بعد از آن بدنه اصلی خاطرات در ۱۵ فصل تدوین شده است. افزون بر این، کتاب شامل سه ضمیمه است؛ ضمیمه نخست، خاطرات چند صفحه‌ای خانم مهلا اکبری، همسر هم‌پرواز و هم‌رزم جناب غلامحسینی، یعنی شهید هادی مقدم است. ضمیمه دوم به قلم خود خلبان غلامحسینی در توضیح ماجرای ملاقات باورنکردنی وی با یکی از گروگان گیرهای خود از اعضای حزب دموکرات کردستان ایران پس از گذشت سال‌ها از پایان جنگ است. ضمیمه سوم کتاب نیز شامل عکس ها، اسناد و مدارک مربوط به خود خلبان غلامحسینی است .

همچنان‌که اشاره شد خاطرات راوی در ۱۵ فصل بازگو شده است. زبان نگارش کتاب راحت و روان است و خواننده به راحتی با کتاب خو می‌گیرد و به نظر می رسد نگارشگر کتاب (راحله صبوری) بازنویسی شفاف خاطرات را بخوبی انجام داده است. از نظر بخش‌بندی نیز هر فصل کتاب به یک مقطع ومورد برجسته زندگی این خلبان می پردازد. فصل اول کتاب با عنوان "تردید" از هفت سال پیش از شروع جنگ آغاز می شود،یعنی سال 1352 که غلامحسینی در اندیمشک دیپلم خود را گرفته و به عنوان یک جوان در به در به دنبال کار می گردد. شغل های مختلفی را آزمایش می کند تا نهایتا به طور اتفاقی سر از استخدام در آموزشگاه خلبانی در تهران در می آورد. چندی دچار تردید می شود که آیا بالاخره وارد این شغل بشود یا خیر و نهایتا با غلبه بر تردیدها ثبت نام می کند.فصل دوم کتاب با عنوان"اولین پرواز" روایتگر دوره های آموزشی سختی است که در پایگاه های هوایی و زیر نظر استادان خلبانی طی می کند. دچار ترس می شود،گاه به فکر فرار می افتد،با همقطاران جوان و همسن و سال خود در مواردی با شیطنت از دوره های آموزشی در می رود،دوره های تخصصی نقشه خوانی ،هواشناسی ،زبان انگلیسی را پشت سر می گذارد . در فصل سوم کتاب با عنوان "غربت" شاهد اعزام راوی در سال 1356 به آمریکا هستیم تا در آنجا دوره های پیشرفته پرواز را فراگیرد. در این فصل ،صداقت و صراحت کلام غلامحسینی جلب توجه می کند و مثلا نشان می دهد که مسولان ارتش شاهنشاهی قبل از انقلاب  برخلاف باورهای رایج امروز ،خلبانان را آزاد و یله رها نمی کنند و به آنها توصیه می کنند در آمریکا مواظب رفتار خود و حیثیت ملی کشور باشند . همچنین، راوی  گاه هم از مربیان آموزشی خود در ارتش آمریکا بخوبی یاد می کند و هم از برخورد مردم عادی آن کشور که به عنوان یک خلبان ناچار می شود با آنها زندگی کند. "بازگشت به وطن" عنوان فصل چهارم کتاب است که نشان می دهد همزمان با وقوع پیروزی انقلاب اسلامی در سال   1357 وقتی غلامحسینی بعد از گذراندن دوره های آموزشی به کشور برمی گردد گویی اثری از آن نیروی هوایی منظم و با ابهت قبل از انقلاب نیست و همه چیز نیروی هوایی فروپاشیده است. به  اندیمشک و خانواده اش سر می زند،ازدواج می کند و سرشار از عشق خدمت به انقلاب و مردم می شود. فصل بعدی با عنوان "شورانقلابی" نشان می دهد که چگونه با همان شور انقلابی در چندین ماموریت زمینی در مناطق شورش زده کشور مانند کردستان،آذربایجان غربی، و خوزستان شرکت می کند در حالی که هنوز پروازجنگی را تجربه نکرده است.

در فصل بعد با عنوان "ماموریت جنگی" است که شاهد ورود او در ماه های آغاز سال 1360 به پروازهای رزمی هستیم،مشکلات خانوادگی خلبانان در جنگ را احساس می کنیم،ماموریت های پیاپی به چهارگوشه کشور و مناطق جنگی را میبینیم ،لحظه های ناب عطوفت بشری خلبان غلامحسینی را میبینیم که چقدر از جنازه یک مرد جوان عراقی متاهل که عکس همسر و فرزندانش را در جیب دارد متاثر می شود،از کمک های ایثارگرانه هموطنان به جبهه ها می گوید،از رشادات های خلبانان ایرانی در پروازهای متعدد سخن می گوید،تنش های روحی خلبانان متاهل برای خانه و خانواده را بازگو می کند و البته از  شوخ طبعی ها ، طنز پردازی ها و دیگر ترفندهای خود خلبانان برای تنش زدایی از محیط کاری خود . در فصل بعدی با عنوان "جدال با مرگ" خواننده گام به گام و لحظه به لحظه و با جزییاتی  اثرگذار که راوی در اختیار او قرار می دهد با چگونگی هدف قرار گرفتن هواپیمای فانتوم خلبان غلامحسینی و همپرواز شهیدش قرار می گیرد،آن هم در گرمای بیداد کننده 31 تیرماه 1362 برفراز آسمان استان کرمانشاه . هواپیمای موشک خورده در آسمان جهنمی ایجاد می کند و خلبان با زدن دکمه پرش خود را  از شعله ها دور می کند اما با تنی آش و لاش و بدون رمق و تقریبا بی هوش و در عطش سوزان قطره ای آب در میان کوه ها و صخره ها  سقوط می کند . از فصل بعد با عنوان "بوته های گون" به یک صحنه بسنده می کنم ؛  لحظه اصابت موشک که  در بیان آن نوعی تک گویی درد آور خلبان ذهن خواننده را در گیر می کند : نمی دانم چرا در آن لحظات مرگ و زندگی به یاد گذشته ام افتادم. تمام گذشته ام مثل پرده سینما از جلوی چشمم گذشت، بیست و شش سال زندگی، تمام زحماتی که برای خلبان شدن کشیده بودم، با تمام خاطرات تلخ و شیرینش، همه رویاهای بچگی ام، زادگاهم سپیددشت، خانه مان در اندیمشک، چشم های نگران مادرم، قیافه مصمم پدرم، بیاد مهناز همسرم و عادل پسرم افتادم ...چندبار حضرت ابوالفضل را صدازدم و از ایشان مدد خواستم....... "(ص 114).  تا چنددقیقه زجرآور بعد ، تن خونبار خود را در کوه های سربه فلک کشیده  استان آذربایجان غربی در اختیار کردهای شورشی حزب دموکرات کردستان می بیند. حس تعلیق و کشش خواننده در این فصل کاملا نمودار است . "اسارت" عنوان فصل بعدی است. اسارت یک نیروی نظامی آن هم خلبان در دست نیروهای شورشی درگیر با دولت مرکزی ، خود به اندازه کافی گویاست اما آنچه قضیه را دردناک تر می کند مجروحیت زجرناک خلبان غلامحسینی است. اسارت در مناطق سخت گذر عشایری بدون امکانات بهداشتی و پزشکی و مظنون بودن گروگان گیر ها به کوچک ترین حرکات گروگانی که هدفش نه آن ها بلکه دشمن متجاوز بعثی بوده شرایطی است که فقط با مطالعه توصیفات راوی قابل لمس می شود . البته، در اینجا هم راوی از بیان خاطرات و صحنه های مثبت و غیر کلیشه ای از  برخی افراد عشایر گروگان گیر خودداری نمی کند،بخصوص صحنه هایی که برخی به فکر مداوای وی می افتند.

فصل بعدی کتاب با عنوان "دیدار با پدر" فصل تماشای قهرمانی  های پدری است که در سنین پیری و بازنشستگی  از راه آهن اندیمشک وقتی از اسارت فرزندش در دست نیروهای شورشی درون کشوری باخبر می شود به ابتکار شخص خود و با خطر کردن کامل راهی کوه و بیابان های کردستان درگیر در جنگ داخلی می شود تا شاید بتواند فرزند جگرگوشه اش را بیابد. شرح این ریسک های پدرانه و نیز نگرانی های بعدی پسر برای جان این پدر فداکار حدود سی صفحه دلهره آور کتاب را به خود اختصاص داده و شرح و بیان آن همه در اینجا ممکن نیست.باید خودخواند و خود چشید. تعبیر استعاری "بالش سنگی"  در قالب عنوان  فصل بعد ، نشانگر گذران دوران مجروحیت خلبان غلامحسینی آن هم در اسارت است؛ دورانی پر از درد و رنج جسمی و تنش های روحی مانند غصه از دست دادن همپرواز دوست داشتنی، پاسخ به زخم زبان ها و تهدیدات گروگانگیرها ،کندی گذر ایام ، چشم انداز تیره تار آینده خود ، اندوه زندگی پرمشقت هموطنان محروم مناطق کردنشین در نقاط دوردست،نگرانی از کشته شدن در تبادل آتش بین نیروهای خودی و شورشی، یاد ایام خوش کودکی در ایستگاه راه آهن سپیددشت در نزدیکی دورود، روزهای خوش نوجوانی و جوانی در اندیمشک،یاد مهر و محبت مادر،خواهر،معلم ها،شیطنت های خود و دوستان در کلاس ها ووو."به پاهایم فکرکردم که حالا کوتاه وبلند شده بودند؛شکسته و از کار افتاده.دست بردم و پاهای خردشده ام را لمس کردم و از خود پرسیدم زمانی که خلبان شدی ،تصور می کردی روزی این طور پروبالت بشکند و زمین گیر شوی؟ آیا باردیگر می توانی راه بروی؟آیا باردیگر می توانی طعم پرواز را بچشی؟(ص 217).

درفصل بعد با عنوان "گردبن" ،راوی به بازگویی تلاش برخی گروگانگیرها می پردازد که بدون اطلاع مقامات حزب دموکرات و درعین حال در زمان رقابت با حزب کومله  به هر دلیلی به فکر جابجایی  و درمان و شاید فراری دادن خلبان در آن کوه های سربه فلک کشیده و سنگلاخی می افتند و پیکر شدیدا مجروح او را با زحمات بسیار بر گرده اسب و استر در کوه ها بالا و پایین می برند؛ جابجایی های دردآوری که باعث می شود خلبان بارها آرزوی مرگ کند . البته، راوی در اینجا هم از توصیف تصاویر و صحنه های دلنشین طبیعت کردستان و مردمان روستاها و عشایر محل باز نمی ماند؛چشمه ها،رودهای خروشان، پرندگان،کوه ها و تپه ها،باران ،مهمان نوازی روستاییان،آسمان پرستاره شب ها،رقص ها و موسیقی  پرشتاب کردی ووو. فصل بعدی کتاب که به حق "شاهکارپدر" عنوان گرفته فصلی است نسبتا طولانی که نشانگر ادامه تلاش های بی وقفه پدر خلبان برای رهایی فرزند خلبان و مجروح خویش از دست نیروهای مخالف حاکمیت آن هم در میانه درگیری های مسلحانه است . پدر به امید کمک مقامات در تامین آزادی فرزند درقالب مبادله اسرا به ارتش ، سپاه ، روحانیون و غیره متوسل شده ولی به جایی نرسیده است و حال دوباره برگشته تا شاید با ترفندی سران شورشیان را فریب داده و مقدمات آزادی فرزند خلبانش را فراهم سازد. پیرمرد علی رغم ظاهر غیر سیاسی خود موفق می شود با نوعی ترفند در نامه نگاری  شبکه سران سیاسی حزب دموکرات را متقاعد کند تا فرزندش را رها سازند و نهایتا از دست گروگان گیرها آزاد و با درد سرهایی بسیار آزاردهنده به نیروهای ارتش می پیوندد هر چند در اینجا نیز ارتشی ها براساس یک سوتفاهم پدر و پسر را قدری می رنجانند!؟

حال ، به فصل ماقبل پایانی کتاب با عنوان "مراسم استقبال" رسیده ایم . اما، سطرسطر این فصل نشان می دهد که انگار اصلا نباید انتظار استقبال های معمول و مورد انتظار از قهرمانان در این گونه موارد را داشته باشیم . واقعیت هم چنین است. در هر مورد ، از بدحادثه و نه به عمد شرایطی رقم می خورد که خلبان قهرمان ما آن چنان که باید مورد استقبال قرار نگیرد؛ هواپیمای حامل او و پدرش به جای رفتن به  فرودگاه همدان که مادرش انتظار او را می کشد به ناچار سر از فرودگاه تهران درمی آورد، در بیمارستان ارتش اوضاع زمان جنگ و مجروحان جنگی چنان درهم ریخته و نابسامان است که خلبان آزاده در محیطی غیر بهداشتی بستری می شود، با توجه به سر ووضع نامرتب دوران اسارت فرزند خردسال  راوی با ترس و لرز و گریه با او روبرو می شود ، و مادر درد مندش از دیدن او آه از نهادش بر می آید که چرا تک پسرش به این روز افتاده است " و بناکرد به گریه و زاری و هرچه دردلش جمع شده بود حواله جنگ کرد"(ص 304) . به گفته خلبان آزاده و قهرمان " بعد از آن ، مادرم بیمار شد و دیگر هیچ وقت او را مثل قبل سرحال و سالم ندیدم. همیشه غصه دار و گریان بودو دچار ضعف اعصاب شد. کمکم همین ضعف اعصاب تبدیل به بیماری صرع شد و دیگر بهبودی پیدانکرد"(ص 305). 

فصل پایانی کتاب با عنوان "حقیقت زندگی" ، فصل  تشریح پیگیری درمان انواع و اقسام مجروحیت های ریز و درشت خلبان آزاده  و درعین حال خودکاوی و مکاشفات فردی اوست .  و چه دردناک است که به دلیل وخامت اوضاع مالی کشور و بی نظمی های دوران جنگ  حتا برای  درمان چنین قهرمانی نیز کار سخت است به گونه ای که با دشواری های بسیاری موافقت می شود تا به بیمارستانی دراتریش اعزام شود. به اتریش می رود و چندین ماه پیگیر درمان می شود و نتیجه نسبتا مثبتی هم می گیرد و حوالی نوروز 1363 به کشور باز می گردد. وقتی دوباره شوق پرواز نشان می دهد به او می گویند تو  با توجه به این که دست چپ و زانوی  چپت از کار افتاده و تمام بدنت پیچ و مهره شده دیگر وظایف سربازی و جانبازی برای وطن را انجام داده ای و در عین حال از لحاظ بدنی به هیچ وجه توانایی کنترل و هدایت پرواز را نداری. "از شنیدن این حرف انگار آب سردی رویم ریختند. اصلا نمی توانستم چنین حرفی را قبول کنم. نمی خواستم به این راحتی مرا کنار بگذارند"(ص 320). اندکی بعد، به حج می رود، دوره های پیشرفته نظامی دانشکده فرماندهی ستاد را پشت سر می گذارد، پیشنهاد برخی پست های بالای اداری را رد می کند. "به مرحله ای رسیدم که از نظر روحی دیگر کشش حضور در سازمان نیروی هوایی را نداشتم و کم کم احساس کردم دیگر به درد گردان پروازی نمی خورم و کاری از دست من ساخته نیست. این کشمکش درونی ماه ها همراهم بود و دست از سرم بر نمی داشت. هروقت چشمم به پاها و عصایم می افتاد تمام دورانی که در چادر افتاده و اسیر بودم مثل پرده سینما از جلوی چشمم می گذشت. هربار که خود را درآینه می دیدم می خواستم عصا را به طرفی پرت کنم...........اما، نهایتا در مقابل واقعیت سینه ام را سپر کردم و درسال 1375با درجه سرهنگ تمامی و جانبازی هفتاد درصد بازنشسته شدم (ص 323).

و در بند پایانی کتاب  ، خلبان با پذیرش واقعیت ها به جمعبندی کامل این همه فراز و نشیب زندگی می پردازد " این حقیقت ،همان خاطرات تلخ و شیرین گذشته ام است؛ روزهای سخت جنگ و شب هایی که در اسارت و تنهایی سپری کردم. سعید هادی و شهادت غریبانه اش،کردستان و مردم سرسختش،شورش و محبت هایش،کاک رسول و کاک خدر که در بازی بی رحمانه زمانه خود را درگیر آرزوهای محال کردند. آن ها که اسیر شهر سنگی وجودشان شدند و ندانستند عشق من و همه کسانی که جان خود را در جنگ ایثار کردند ،به آن ها و همه مردم ایران زمین ابدی و لایزال است و این است حقیقت زندگی من "(ص 324).

جاودان باد یاد خلبانان شهید نیروی هوایی جمهوری اسلامی ایران
پاینده باد دلاوری های عقابان تیز چنگ نیروی هوایی جمهوری اسلامی ایران»

انتهای پیام

ارسال خبر به دوستان

* گیرنده(ها):

آدرس ایمیل ها را با علامت کاما از هم جدا نمایید. (حداکثر 3 آدرس پست الکترونیکی گیرنده را وارد نمایید)
متن ارسال:

ارسال نظر

نام و نام خانوادگی:
آدرس سایت شما:
* آدرس پست الکترونیکی:
* متن:
* کد مقابل را وارد نمایید: